| |||
|


راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سر هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
چشم غم رو دور دیدم زود شدم عاشق کسی
شاید این بار بتونم من بکشم یک نفسی
با توام ای غم لعنتی ز جونم چی می خوای
یعنی غیر من دیگه گیر نمی یاری هیچ کسی
می خوام ایندفعه تورو بد جوری قالِت بذارم
از خدا می خوام که هیچ وقت تو به گردم نرسی
یه دفعه خنده و شادی غما تا کی واسه من
با اجازه از غما می خوام برم مَرخ

دوست دارم که.....
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟
من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب.
قدری یاد من باش
و به یاد تمام اشکهایی که برایت ریختم
تنهایم مگذار
عاشقانه دوستت دارم
و به انداره تمام ستاره ها منتظرت می مانم
تا شاید روزی ستاره من هم چشمک بزند
باورت دارم چون واسه من عزیز ترینی

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
این قدر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید...
عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم
آه ...چقدر می خواهمت ... با تمام وجودم در
جستجویت هستم... افسوس که همه ی لحظه های
با تو بودن و به تو اندیشیدن را باید در گورستان خاطراتم
زیر خروارها درد و رنج بی تو بودن مدفون کنم... تمامی
رنگهای رنگین کمان احساسم با گذشتن از تو بی رنگ
و بی رنگ تر میشوند ...چقدر به تو اندیشیده ام ... چقدر
تو را در خیالم به زیباترین شکل نقش زده ام ....راستی
من چه میخواهم ؟ آیا فقط تو را ؟....آیا مشکل داشتن
توست ؟...آی ی ی ی کجایی ؟ خدای همیشه و
همه جا و همه کس... لختی مرا تنها بگذار با آن
چشمان سحر آمیز ت ...لختی شمع وجودت را به من
واگذار تا ببینی پروانگی کدام است...و سوختن پرهای
پروانه چه رنگی است ....تا بیاموزمت سوختن و خاکستر
شدن را .... .... لختی بیا تا ببینی عاشقانه زیستن
را ...عاشقانه مردن را ... وه ! چه سر مستم .....وه !
چقدر می خواهمت..... میشنوی صدای فریادم
را .....می بینی نیازم را .....بوی سوختنم را می شنوی ؟؟؟
عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم
دیروز به یاد تو آن عشق دل انگیز...بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم...
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز...بند از سر گیسویم آهسته گشودم...
عطر آوردم بر سر سینه فشاندم...چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم...
افشان کردم زلف را بر سر شانه...در کنج لبم خالی آهسته نشاندم...
گفتم به خود آنگاه صدافسوس که او نیست...تا مات شود زین همه افسونگری ناز...
چون پیرهن سبز ببیند به تن من...با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز...
اونیست که در مردمک چشم سیاهم...تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند...
این گیسوی افشان به چه کار آیدم...امشب کو پنجه ی او تا که در آن خانه
گزیند...اونیست که بوید چو در آغوش من افتد ...دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را...
ای آینه مردم من از این حسرت و اندوه...اونیست که بر سینه فشارد بدنم را...
من خیره به آیینه و او گوش به من داشت ...گفتم که چه سان حل کنی این مشکل
ما را...بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش...ای زن چه بگویم که شکستی
دل مارا...
دلم ازپونه هاسيراست آقا...هواي باغ دلگيراست آقا...
كسي فانوس گلهاراشكسته است...نمي آيي مگر؟ديراست آقا
یاد داغ شقایق ها
نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است، می دانی برادر
دلم خون است، از این می نویسم

هنوز هم بوی خون می اید ! بوی باروت و گوگرد! هنوز هم صدای تیرو شلیک گلوله را می شنوم که در صدای فریادهای الله اکبر و مرگ بر شاه مردمان مبارز وعاشق گم می شود! هنوز هم هیچ کس قیام خونین ۱۵ خرداد،کودتای ۲۷ مرداد و پرپر شدن گل های ژاله ی ۱۷ شهریور را از یاد نبرده است ! هنوز هم جای پنجه های خونین بر روی دیوارها مانده ! هنوز هم شعارهای نوشته شده بر روی دیوارها را کسی پاک نکرده!هنوز هم دلت می خواهد بگی مرگ بر شاه! هنوز هم دلت می خواهد با اه وناله نفرین کنی شاه و رژیم طاغوتیش را !هنوز صدای امام در گوشم می پیچد :
من دولت تعیین می کنم ! من به پشتوانه این ملت دولت تعیین میکنم !
افرین بر شما ملت پیروز که هیچگاه اهل کوفه نبودید تا امام تنها بماند!
هنوز هم بعد از گذشت این همه سال دلت می خواهد این اشعار را از ته دل بخوانی :
ای شاه خائن اواره گردی خاک وطن را ویرانه کردی
کشتی جوانان وطن الله اکبر کردی هزاران در کفن الله اکبر
مرگ بر شاه مرگ بر شاه مرگ بر شاه مرگ بر شاه !
دلگیری آدینه

می نویسمت خط به خط / برگ به برگ/ و صفحه به صفحه در دفتر خاطراتم./
می خوانمت هر روز و هر ثانیه و هر لحظه/ انقدر که تمام غیبت هایت را از بر کرده ام
/ غزل به غزل / بیت به بیت نبودن هایت را از حفظم بسکه ورق به ورق دفتر خاطرات روزگارم را ورق زده ام /
هر صفحه از دفتر خاطرتم فقط یک جیز را یاداورمی شوند ! نبودنت را.../
می نویسم بازهم / سطر به سطر دفترم را با نامت پر می کنم /
این صفحه هم تمام شد / این جمعه هم گذشت / می نویسم هنوز هم ...
تا جمعه ای دیگر..
لبخندت را خوب می شناسم که از جنس شمیم و شبنم وباران است!
لبخندت را خوب می شناسم که رنگ دلتنگی هایم گشته / که بهانه هایم شده/
حالا که نیستی جایت خالیست / یعنی نبودی این همه سال؟!
این همــــــــــــــــــــــــــه سال ؟
چگونه نبودی ومن هستم؟/اری هستم ولی دستهایت را کم دارم !/
شانه هایت را تا سر بگذارم! / جایت خالیست نیستی/
به همین راحتی! / اما چه سخت است تو را
نداشتن !/ و سخت تر از ان درک واژه نبودنت!/
نیستی به همین راحتی و به همین سختی !
اما حضور لبخندت سبز است بر بالین لحظه هایم هنوز! /
لبخندت را کم دارم از امروز تا فردا .../ لبخندت/ لبخندت/ لبخندت/
اه از این لبخندت / کاش باز هم برایم بخندی خوب من!.../
تاب تاب عباسی
تاب تاب عباسی خدا منو ندازی اگه می ندازی
خوب بنداز یه جای عالی بنداز
یه روز خاطره انگیز به دو روایت:
نازنین: سه شنبه من و فاطیما رفته بودم طرفای پارک ملت،وای که چقدر با حال بود نزدیک غروب بود، نور غروب خورشید افتاده بود روی سفیدی و شفافی کوه، عجب منظره ی دیدنی ای شده بود الان که دارم می نویسم دلم ضعف رفت، دلم می خواد این منظره رو هر روز ببینم.

می خواستیم تا ونک قدم زنان بریم،همین طور که داشتیم شلنگ تخته مینداختیم رسیدیم به وسایل بازی بچه ها، یهو دوتایی یه نگاه بهم کردیمو عین این اسیران تازه آزاد شده دویدیم سمت تاب، حسابی تاب بازی کردیم.یادش بخیر دوران بچگی چقدر باحال بود عجب دنیایی این دنیای کودکی.

سه شنبه حسابی رفتیم تو دنیای کودکی، فارغ از غم و اندوه گفتیم و خندیدیم، شیطنت کردیم بی توجه به حرفای اطرافو ترس از آبروریزی و بی کلاس جلوه کردن(البته باید بگم خیلی ها که از کنارمون رد می شدن اخم می کردن و سر تکان می دادن)، از ساعت ۴ بعدازظهر که یاد دوران کودکی افتاده بودیم(یاد مدرسه موشها افتاده بودیم. کپل، نارنجی، سرمایی...) رفتیم تو جلد دو تا بچه ی تخس و شیطون.
یکی از بهترین روزهای زندگیمون سه شنبه ۹ بهمن ۸۶ است و امیدوارم که باز هم تکرار شه.

فاطیما: یه موقع های ادم دوست داره بچه باشه !
انقده خوبه واسه چند دقیقه خودتو بچه فرض کنی بی خیال همه چی بشی ازاد و رها! بدون هیچ دغدغه ای، بدون هیچ دلواپسی و یا حتی نگرانی ای ! می گن ادمایی که اینجورین کودک درونشون رو فراموش نکردن !
نمی دونم شاید منم دارم با کودک درون زندگی می کنم ! اخه خیلی وقتا شده که دلم خواسته بچه باشم با یه بستنی و شکلات شاد بشم و واسه یه عروسک بهونه بگیرم و پاهامو به زمین بکوبم! یا تو چمنا بی پروا دنبال یه پروانه بدوم!
ولی با همه این حرف ها یه موقع ها دل و می زنم به دریا و غرق می شم تو عالم بچگی! مخصوصا که نازنین دوستم همیشه یه پای ثابت واسه بچگی کردنام!
نمونه اش همین سه شنبه ای:
طبق معمول داشتیم از کلاس با نازنین بر می گشتیم بازم به سرمون زد تا میدون ونک پیاده بریم مثل همیشه هم هرو هرو کرو کرمون به را بود! می گفتیم و می خندیدیم! یعنی کلا از قالب ۲تا خانم با شخصیتنننه ! اومده بودیم بیرون البته اینو وقتی متوجه شدیم که با نگاه های متعجب ادمایی که از کنارمون رد می شدن و سری به نشانه تاسف می جنباندن مواجه شدیم!
تا اینکه رسیدیم به یه تاب ! نه یعنی اول رسیدیم به یه پارک بعد چشممون خورد به یه تاب!اولش گفتیم بریم بشینیم روی تاب اروم اروم تاب بخوریم با هم حرف بزنیم اما تا یه ذره تاب خوردیم بهم مزه کرد کیف و وسایلمو دادم به نازنین بعد یه دور خیز جانانه و بعد
یو هوووووووووووووو!

اون لحظه انگار هیچی نمی خواستم . مثل بچه ها ذوق می کردم ! اصلا یادمون رفته بود چند سالمونه و الان کجاییم! چه روز خوبی بود!
اما وقتی رسیدیم خونه نازنین سرما خورد منم تمام تنم درد گرفت ولی با همه این حرفا می ارزید!
از قدیم گفتن دیوونگی عالمی داره ولی من می گم:
بچگی کن . بچگی عالمی داره!.......

تولد

نمیدونم چرا همیشه وقتی می خوایم روز تولد عزیزی رو تبریک بگیم فقط می گیم :تولدت مبارک ! همین! تولد ومتولد شدن به خودی خود همیشه مبارک بوده و هست ! حتی از همون اولین ثانیه های قدم گذاشتن به دنیا! من این دفعه می خوام یه جمله ی جدید بسازم ! به جای تولدت مبارک میشه گفت ... اووومممممم.... زاد روزت فرخنده باد! اه نه این خیلی ادبی شد. یه چیزه روون و راحت !بگیم .... اااااا...بگیم : روزها ولحظه های بودنت مبارک ! اره این خیلی خوب شد! حالا اصلا می دونین چرا امروز به یاد روز میلاد و متولد شدن افتادم؟ اخه امروز یه روز عزیزیه واسه من که نه واسه همه اعضای خونوادم ! به خاطر اینکه ا مروز روز تولد مامان گلمه! منم امروز با همه احساسم بهش میگم :
مامانم خوبم نازنینم
روزها و لحظه های بودنت مبارک
باشی با ما تا همیشه !
این متن رو واسه تولد مامانم سرودم ! البته فکر نکنین که با یه متن سرو ته قضیه رو هم اوردما ! هدیه مامانم محفوظه محفوظه!
مادرم چار قد گلدارت را سرت کن تا عشق را یاداور شوی وقتی از زیر گلهایش نگاهت رنگ اسمان می گیرد و چشمهایم را می نوازد ... درست مثل همیشه !
ای عشق والا ای که شکوه اسمان برای قدم های پر مهرت کم است و از ازل تا ابد بهشت را زیر گام هایت گسترانیده اند تا با افتخار بر روی ان قدم بگذاری و به ماه فخر فروشی کنی ! درست مثل همیشه !
چارقد گلدارت را سرت کن ای نازنین مادر که چه زیبا زیبایی را معنا می کنی وقتی لبانت ر ا هدیه به لبخندی می کنی که با خود مهر اورده تا ببخشد به دنیا عشقی مادرانه! درست مثل همیشه!
ای تویی که نور چهره ات خورشید را در خود گم است!
چارقد گلدارت را سرت کن که تو خود عشقی وعشق از تو نشانی دارد ! درست مثل همیشه
دوستت دارم!


او همیشه هست.همیشه اینجاست.لابه لای
لبخندهای
تو، کنار تو، کنار دل لرزه ای تو
كنار تنهايي شبهاي تو
تمام تلاشها،
وقتی شب اهسته اهسته به اسمان شب پا می گذارد
گذارد،وقتی که با ستاره ها و خلوت شب تنها می شوی،
آن وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده
پیامی که پر است از عطر یاس و نرگس؛
پر است از قطره های ناب گلاب
پر است از لحظه های شیرین پرواز
شب است و سکوتی دل انگیز و پر از راز
رازهایی آبی،سبز و سپید
شب است و خلوت من با
خدايا!
نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم ؟!تا می نویسم من با
اشکها سرازیر می شود
آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟
خدایا!
کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی دراز شده بود بگیرم،
لمس و ببوسم!
کاش دستهای تو لمس کردنی بود
کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است بگذارم و زار زار گریه کنم؛
برای خودم
برای تمام کارهای بدی که کردم،
،برای تمام گلهایی که چیدم
برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛
برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛
برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است
که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟
که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟
خدایا!
مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدایا!
وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری
داری،دلم یکجوری می شود
شود؛یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی
می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم؛
می خواهم با عشق دوست باشم؛
می خواهم دستهای ایمان را ببوسم؛
می خواهم آب را لمس کنم؛
می خواهم آبی شوم
خدایا!
دستم را بگیر اگرتو نگیریشان،
من می افتم، می شکنم و می میرم
دوستت دارم.
انقدر که ...اصلا چرا بگویم؟
خودت بهتر می دانی
خدایا!
بگذار با هم دوست بمانيم
بگذار در كنار هم شب هنگام را
با ستارگانت
به سپيد رسانيم
شب به خیر خدای مهربان من
دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."
می تراوید افتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشا یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم-لبخندی به دشت-
پرتویی در اب روشن ریخته
او صدا را در شیار باد ریخت:
"جلوه اش با بوی خاک امیخته"
رود تابان بود و او موج صدا:
"خیره شد چشمان ما در رود وهم"
پرده روشن بود او تاریک خواند:
"طرح ها در دست دارد دود وهم"
چشم من بر پیکرش افتاد گفت:
"افت پژمردگی نزدیک او"
دشت: دریای تپش اهنگ نور
سایه می زد خنده ی تاریک او


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای عشق همه بهانه از تست
من خامشم این ترانه از تست
ان بانگ بلند صبحگاهیی
وین وین زمزمه ی شبانه را ندانم
این گریه ی بی بهانه از تست




ای اتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از تست
افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از تست
کشتی مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از



گر باده دهی و گرنه غم نیست
مست از تو شرابخانه از تست
می را چه اثر به پیش چشمت؟
کاین مستی شادمانه از تست
پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از تست


من می گذرم خموش و گمنام
اوازه ی جاودانه از تست
چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و استانه از تست



عشق يعني بي کسي در بي کسي
عشق یعنی اشک از چشم دلت جاري شدن
عشق يعني با مرادت گفتگو
عشق یعنی راه دشوار جنون را طي کني
عشق يعني هر چه داري مال اوست









خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابيم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “








خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت ابیست
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از ان پاک تری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست

هر بهار این همه زیبایی را
ای بهین باغ و بهارانم تو
دریای خیال
در من این سبزی هذیان از توست
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم؟

قسم به چشمات بعد از تو جز گلی بو نکنم
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تو رو تناه نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم






هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد
تو که نزدیک تر از من به منی می دانی
دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد
هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم
از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد
دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق
بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد
ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را
غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد























این کلبه چون آتشکده زندان من است
بیمارم و درمان من دیدار تو است
هرچند که اینجا تنها و غریبم
از عشق تو صد خاطره مهمان من است
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم از عشقت جدا شوم
و دل دیوانه ام را از بند عشق آزاد کنم
دل من محبوس است
در زندانی که
میله هایش حرف های عاشقانه ی تو
و زندانبانش چشمان دلربای توست

Coast
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پر پر شدنش سوز و نوايي نکنيم... يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم... يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم... يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است . بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است . مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است . غزل حجرت من را همه جا بنويسيد روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده اس

و قاصدك
چشمانش را
همانجا كه پاهايش را گم كرده بود گذاشت
و پرواز كرد
و همه تن گوش شد
تا سينه اش
مامن ارزوهای سوخته باشد.........و ارزوهای سوخته هم پرواز کردند
قاصدک بار دیگر در فکر بود ، تا اینکه باد شمه ای از عطر گل سرخ به رویش پاشید
قاصدک سری بالا کرد ، گل سرخش را دید ........ سر بر شانه دوست نهاد........
دقایق در سکوت گذشت ... گل سرخ مثل همیشه تکیه گاه خوبی بود ، و باز دقایق سپری
شد .......
قاصدک به چشمان گل سرخ خیره شد . گل نگاهش را خواند . قاصدک باز از
زندگی می خواند........ از بودن و از رفتن .......... راهش را می خواست . این بار
گل سرخ سر بر شانه قاصدک نهاد . شبنم هایی چند صورت قاصدک را شست.
سر انجام گل سرخ لب به سخن گشود :
قاصدکم ؛ زندگی تنها بودن و زیستن نیست ، زندگی سوختن و ساختن است .
زندگی پابرجاییست ..... زندگی تو را به شرارههای آتش عشق میسوزاند تا پاک پاک
شی ...... تا عاشق شی .........
قاصدک هنوز در فکر بود ، خود را به گل سرخ چسباند، انگار بیش از پیش به وجودش
احتیاج داشت...... نسیمی وزید . ناگهان کوه همسایه غرید و لرزید و گدازه های آتشین بر
وجودش جاری شد . قاصدک انگار ترسید .... کوه از درد به خود میپیچید ولی نگاهش از
همیشه محکم تر بود ..... انگار عاشق شده بود ...
گل سرخ دست قاصدک را گرفت و راه افتاد . می خواست چیزی نشانش بدهد . در امتداد
کوه به پیش رفتند تا به قله رسیدند ..... در راه چیزی نبود جز آتش و سوز و گداز ....
کوه آغوشش را باز کرد و قاصدک مبهوت شد ...... باور نمیکرد درون اون کوه دردمند
چه جواهرات و زیبایی هایی نهفته است ......
نسیم نوازشش کرد .... کوه دستش را فشرد ....... باور نمیکرد.......
نگاه قاصدک به گل سرخ افتاد. این بار قاصدک در نگاه گل زندگی را خواند .
زندگی همان شرارههایی بود که از کوه خاکی جواهر ساخت و از قاصدک یه عاشق ........
زندگی سوختن و ساختن است و اما زندگی رفتن است .... ناگهان قاصدک به خود
آمد...دست گل سرخش را سفت فشرد .......
انگار نمیخواست رفتن را باور کند .
اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد
آدم کم کم متوجه این طور چیزها می شود، متوجه مسایل بیرون؛ لذت می برد از آنکه مثلا ً در ِ خانه اش
جوری است که در آن محله هیچکس در ِ خانه اش مثل آن نیست؛ پارچه ای گیرش آمده که فقط یک
قواره بوده و اتفاقا ً هم او سر بزنگاه رسیده و اگر کمی دیر رسیده بود، دیگر از دست رفته بود و آن
وقت یک چنین پارچه ای ممکن بود گیر یک نفر دیگر بیفتد و آن وقت در مجلس، جشن یا ... عوض
اینکه این بپوشد، او می پوشید. ان وقت چه حسرتی، چه بدبختی ای بود؟!
بعد لذت ها و حسرت ها، نفرت ها و توطئه ها و بعد مقدمه چینی ها و بعد همه چیز را، که نمی دانیم
قیمتش در انسان چیست، به سادگی قربانی بدست آوردن کثیف ترین چیزها ! می بینینم این آدمی که
سرافراز است، سرش از مجموعه این گنبد وجود بیرون امده و تا خدا سرکشیده برای کسب احتمالی
یک رتبه، یک نمره، یک زمین، یک درجه و حتی یک خیال به حدی ذلیل می شود که سگ استعداد
ذلت او را ندارد ! که در بیشرمی و بدبختی نیز انسان استعدادی ماوراء همه موجودات دارد.
و بعد لذت ها . . . اگر لیستی از مجموعه چیزهایی که از انها لذت می بریم، چیزهایی که همواره در
خیالمان مجسم می کنیم و می خواهیم بدست بیاوریم( هر چه می خواهد باشد، از هر مقوله ای، از
لباس یا اتومبیل یا خانه، مقام و درجه یا تحصیل یا دوست یا هر چه) تهیه و نگاه کنیم، می بینیم که
چه چیزهایی را برای بدست آوردن اینها فدا می کنیم. زمان را فدا می کنیم، آدم را، آگاهی را، استعداد
را، غرور خدایی انسان را، امکان عصیان را، استعداد انتخاب آزاد را، استعداد و قدرت نفی را، قدرت
خلاقیت و قدرت تغییر را، قدرت تبدیل سرنوشت را، قدرت فرو ریختن هر چه که به ما تحمیل شده و بعد
جانشین کردن هر چه که خودمان می خواهیم را؛ همه اینها را از دست می دهیم بدون اینکه متوجه
آنها باشیم بدون اینکه یک لحظه بتوانیم درباره آنها تأمل کنیم.
این است که آدم، در زندگی روزمره همه اش متوجه بیرون است، متوجه این چیزهایی که به او لذت
می دهد و به طرف آنها کشیده می شود. بعد می بینیم که خود من ، این من که از جنس خداست، از آن
بالاها آمده پایین در سطح لجن، مثل کرم؛ از لاشخوری به شعف آمده! و بعد این وجود من، که یک
وجود پیوسته است، تکه تکه شده، هر تکه ای در چنگال ددی، دامی، لذت کثیفی، هوس پوچی، ایده آل
مبتذلی و مجموعه اینها. همه چیز را فدا کردن، عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و
کثیف ترین چیزها . . .
![]()
25 گل سرخ



*N*N*
عشق یعنی با جهان بیگانگی
*N*N*
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
*N*N*
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
*N*N*
عشق یعنی سر به دار اویختن
*N*N*
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
*N*N*
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
*N*N*
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
*N*N*
عشق یعنی سوختن یا ساختن
*N*N*
عشق یعنی زندگی را باختن

از خداوند خواستم تا دردهایم را التیام بخشد.
خداوند پاسخ گفت:مخلوق خوب من !هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان دردهایت را بجویی.
از خداوند خواستم تا به من صبر عنایت کند.
خداوند پاسخ گفت:بنده قدرتمند من!صبر حاصل سختی است.عطا شدنی نیست.بلکه آموختنی است.
از خداوند خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد.
خداوند پاسخ گفت:نازنینم!من به تو موهبت بسیار بخشیدم.شاد بودن باخود اوست.
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد.
خداوند پاسخ گفت:پرورش روح تو با تو.اما آراستن آن با من.
از خدا خواستم تا از لذایذ دنیا سرشارم سازد.
خداوند پاسخ گفت:من به تو زندگی بخشیدم .بهرمندی از آن با تو.
از خداوند خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد.
خداوند پاسخ داد :اشرف مخلوقات من .بالاخره دریافتی که چه از من بخواهی.
به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من.به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید.
پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد.
زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا
ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد.
چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.
از همه پارسيان و هم پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند
و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.
به واپسين پند من گوش فرا داريد.
اگر میخواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد
10 گل سرخ
ای هستی اگاه که پنهان از دیده ای در جهان هستی و برای جهان هستی...
تو می تونی صدایم را بشنوی زیرا تو درون منی و تو می توانی مرا ببینی...
زیرا تو بصیری لطف کن و در روح من دانه ای از حکمتت بکار تا در جنگل تو ببالد...
و از میوه های تو بیاورد...
هستی افرین من از اغاز این جا بوده ام و تا پایان نیز خواهم بود...
زیرا وجود مرا پایانی نخواهد بود روح انسان فقط پرتوی از ان مشعل فروزان است...
که خداوند در روز نخست افرینش از خویش جدا کرده است...
پروردگار من درژرفای جانم ترانه ای دارم که هیچ کلامی ان را نمی پوشاند...
در دانه ی دلم اوازی دارم که همچون جوهر بر کاغذ نمی لغزد...
این اواز همچون ردایی ململی احساس مرا در بر می گیرد...
و هر گز مانند رطوبت بر زبانم جاری نمی شود
تو به شفافی شبنم روی برگ ها
من مثل یه برگ زردی که می افته از درخت ها
تو مثل طراوت گل های نرگس
روی قلب من نوشتن بی تو هرگز
بین من و تو فاصله غوغا می کنه
یاد حرف های قشنگت منو رها نمی کنه
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
تو مثل ستاره ای که تو شب های سیاهم
می درخشی و می شی جون پناهم
تو مثل طراوت گل های پونه
چرا رفتی از برم ای دیوونه
تو مثل یه تکه ابری توی اسمون ابی
پاک و ساده مثل رویا مثل خوابی
بگو یک بار اره یک بار بر می گردی
یا هنوزم بی تفاوت یخ سردی
بین من و تو فاصله غوغا می کنه
یاد حرف های قشنگت منو رها نمی کنه
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی....
گنجشک گفت: عاشق و معشوق به چه زباني با هم صحبت مي کنند؟! ماه گفت: به زبان شعر. گنجشک گفت: به چه زباني ميتوان در وصف معشوق شعر سرود که او نه ديدني است و نه صدايش شنيدني است؟! ماه گفت: به زبان عشق. گنجشک گفت: زیباترین ازادی چیست؟! ماه گفت: عشق تنها ازادی دردنیاست. گنجشک گفت: چرا عشق رنج دارد تلخی بی نوایی و درد جدایی را با خود دارد؟! ماه گفت: چرا که ما با عشق میثاق بسته ایم و عشق است که چشمان اشک بار ما را گشوده است و به خاطر ان است که رنج و درد و جدایی اش را تاب می اوریم گنجشک گفت: زندگی بدون عشق را چه معنا می کنی؟! ماه گفت: زندگی بدون عشق به درختی می ماند بدون شکوفه و میوه. گنجشک گفت: دوست داشتن را در کنار عشق چگونه می بینی؟! ماه گفت: لازمه ی عشق دوست داشتن است. گنجشک گفت: تو را در قلب کسی چه کسی میزبان است؟! ماه گفت: عشق میزبانی مهربان است گرچه برای مهمان ناخوانده خانه ی عشق سراب است و مایه ی خنده. گنجشک گفت: عشق چگونه رازی است؟! ماه گفت: برای کسانی که عاشقند عشق همیشه بی کلام می ماند اما برای کسانی که عشق نمی ورزند عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست. گنجشک گفت: ان شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می کشد نیرویم را می بلعد و اراده ام را زایل می کند؟! ماه گفت: عشق است...عشق... گنجشک گفت: نخستین نگاه معشوق به چه می ماند؟! ماه گفت: نگاه معشوق به روح ازلی می ماند که بر سطح اب ها روان شد.بهشت و جهنم را افرید.سپس گفت:"باش" و همه چیز موجود شد... و در اخر ماه گفت: فقط عشق ادم کور است که نه زیبایی های دنیا را درک می کند و نه زشتی های ان را..
4 گل سرخ
واين منم زني تنهادر استانه فصلي سرد
ودر ابتداي درك هسته ي آلوده ي زمين
وئاس ساده وغمناك اآسمان
وناتوناني اين دست هاي سيماني
فروغ در دیماه سال ۱۳۱۳ در محلۀ امیریۀ تهران پا به عرصۀ وجود نهاد پدرش محمد فرخ زاد یک نظامی سختگیر بود و مادرش زنی ساده و خوش باور. او فرزند چهارم یک خانوادۀ نه نفری بود
چهار برادر به نامهای امیر مسعود، مهرداد و فریدون و دو خواهر به نامهای پوران و گلوریا
پس از اتمام دوران دبستان به دبیرستان خسروخاور رفت. در همین زمان تحت تاثیر پدرش که علاقمند به شعر و ادبیات بود. کم کم به شعر روی آورد. و دیری نپائید که خود نیز به سرودن پرداخت. خودش می گوید که " در سیزده چهارده سالگی خیلی غزل می ساختم ولی هیچگاه آنها را به چاپ نرساندم. "
در سال ۱۳۲۹ در حالی که ۱٦ سال بیشتر نداشت با نوۀ خالۀ مادرش پرویز شاپور که ۱٥ سال از او بزرگتر بود ازدواج کرد. این عشق و ازدواج ناگهانی بخاطر نیاز فروغ به محبت و مهربانی بود. چیزی که در خانۀ پدری نیافته بود. پس از پایان کلاس سوم دبیرستان به هنرستان بانوان می رود و به آموختن خیاطی و نقاشی می پردازد. از ادامه تحصیلاتش اطلاعاتی در دست نیست.
..... روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید،
من تنها گوشی هستم که غصه ها را می شنود و یگانه قلبی ام که دردها را در خود نگه
میدارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبها دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه
خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع
چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیار را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش
بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند...
خدا گفت :" ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو
از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در راه خدایی خدا مانده بود...
خدا گفت" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته
به دشمنی ام برخاستی .
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش
ملکوت خدا را پر کرد...
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب
قند مصر از شور یاقوت تو چون شکر در آب
عنبرین خطت که چون مشک سیه بر آتشست
مینماید گرد آتش گردی از عنبردرآب
بر گل خودروی رویت کبروی حسن از اوست
سبزهی سیراب را بنگر چو نیلوفر در آب
تا بر آب افکند زلفت چنبر از سیلاب چشم
پیکرم بین غرقه در خونست چون چنبر در آب
مردم دریا نیندیشد ز طوفان زان سبب
مردم چشمم فرو بردست دایم سر در آب
گر چه زر در خاک میجویم که از خاکست زر
روی زردم بین در آب دیده همچون زر در آب
عیب مجنون گو مکن لیلی که شرط عقل نیست
گر نداند حال دردش گو برو بنگر در آب
کشتیی برخشک میرانیم در دریای عشق
وین تن خاکی ز چشم افتاده چون لنگر در آب
چون بنوک خامه خواجو شرح مشتاقی دهد
چشم خونبارش دراندازد روان دفتر در

هیچ کس آیا همدم تنهایی من بود؟ نبود
هیچ کس آیا با نغمه ی آشفته ی من خواند؟ نخواند
هیچ کس آیا چهره ی غمگین مرا دید؟ ندید
هیچ کس آیا خبر از حال پریشانم داشت؟ نداشت
هیچ کس آیا به حرفای دلم گوش سپرد؟ نسپرد
هیچ کس آیا غمی از روی دلم کاست؟ نکاست
هیچ کس آیا خنده به لبهای من آورد؟ نیاورد
هیچ کس آیا اشک چشمان مرا شست؟ نشست
هیچ کس آیا فریاد خفته در گلویم را شنید؟ نشنید
هیچ کس آیا چشم بر بدیهام پوشاند؟ نپوشاند
هیچ کس آیا محرم رازم بود؟ نبود
هیچ کس آیا مرهم دردهایم بود؟ نبود
پس بیا، ای همه کس، ای همه چیز
تو بیا چشم بپوش از گنهم
تو بیا، فرصت من کوتاه است
دل من تنگ و بسی بی تاب است
دل منتظرم، غروب هر آدینه
بی تاب تر از همیشه، می تپد درون سینه
)
زمزمه های دلتنگی
خندیدم تا بخندی ! اما رفتی ، نماندی!
گفتم تا بگویی اما نگفته رفتی٬ نماندی!
گریستم تا بفهمی ! اما رفتی٬ نماندی!
شکستم تا نشکنی ! اما رفتی٬ نماندی!
امشب معجزه خواستم از خدا ٬ اما بازهم رفتی و نماندی!

توی تمام لحظه ها و روزها وسال هایی که هستی دعایت می کنم تا همیشه باشی ! نه برای تو !
برای خودم که می دانم بی تو نیستم بی تو هیچم پوچم ٬ پوچ٬پوچ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا، بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟
بي مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*پیامک عاشقانه*
دوست خوب توي اين دنياي بد مثل يه فنجون قهوه مي مونه نمي تونه فضا رو گرم كنه ولي دلت رو گرم مي كنه
Ye dooste khoob tooye in donyaye bad mesle ye fenjoon ghahve mimoone nemitoone fazaro garm kone vali delet ro garm mikone
***************************
اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتراست آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم (شكسپير)
Agar ghararast baraye chizi zendegi khod ra kharj konim,behtarast anra kharje letafat yek labkhand va ya navazeshi asheghane konim
***************************
خدا به انسان دو چشم ولي يك زبان عطا كرده است تا دو برابر آنچه را كه مي گويد به چشم ببيند (ادموند گولدين)
Khoda be ensan do chashm vali yek zaban ata karde ast ta dobarabare anche ra ke migooyad be chashm bebinad
***************************
هیچ وقت نمی توانید با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشارید
Hichvaght nemitavanid ba moshte gerekarde daste kasi ra be garmi befesharid
***************************
شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن
از کنارت رفته ام ولی فراموشم نکن
Shame soozane toam ingoone khamoosham nakon
az kenarat rafteam vali faramoosham nakon
***************************
خدايا عاشقم عاشقترم كن
سراپا آتشم خاكسترم كن
Khodaya ashegham asheghtaram kon
Sarapa Atasham,khakestaram kon
***************************
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست (محمد علي بهمني)
Labrizi az goftan vali dar hich sooyat mahrami nist
***************************
حواي من ، بر من مگير اين خودستايي را كه بي شك تنهاتر از من بر زمين و آسمانت نيست (محمد علي بهمني)
Havaye man , bar man magir in khodsetayi ra ke bishak tanhatar az man bar zamino asemanat nist
***************************
باز در كلبه ي عشق ، عكس تو مرا ابري كرد.عكس تو خنده به لب داشت ولي اشك چشم مرا جاري كرد
Baz dar kolbeye eshgh ax to mara abri kard.axe to khande be lab dasht ashke chashme mara jari kard
***************************
بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي اشکهاي خود فهميدم ؛ لبخند هميشه راز خوشبختي نيست.
Bar khak bekhab nazanin takhti nist. avare shodan hekayate sakhti nist.az pakiye ashkhaye khod fahmidam , labkhand hamishe raze khoshbakhti nist
دوست داشتن به 21 زبان دنیا
01) English : I Love You
02) Persian : To ra doost daram
03) Italian : Ti amo
04) German : Ich liebe Dich
05) Turkish : Seni Seviyurum
06) French : Je t'aime
07) Greek : S'ayapo
08) Spanish : Te quiero
09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun
10) Arabic : Ana Behibak
11) Iranian : Man doosat daram
12) Japanese : Kimi o ai shiteru
13) Yugoslavian : Ya te volim
14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
15) Russian : Ya vas liubliu
16) Romanian : Te iu besc
17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak
18) Syrian/lebanese : Bhebbek
19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn
20) Swedish : Jag a"Iskar dig
21) Africans : Ek het jou li .

